پاسخ آرایه ها 3
آرایه ها ۳
درس 11 - استعاره مصرحه (آشكار)
1- استعاره مصرّحه را توضيح دهيد؟
بيان «مشبهٌ به» و اراده تمامي ارکان تشبيه است و ناميدن اين استعاره به مصرحه (آشکار) به سبب آن است که از طريق مشبهٌ به، به آساني مي توان به وجه شبه و مشبه دست يافت.
خود آزمايي
1- در شعرهاي زير، استعاره هاي مصرحه را بيابيد و بگوييد که چگونه پديد آمده اند مشبه و مشبهٌ به وجه شبه را نيز بيابيد؟
- شمس و قمرم آمد، سمع و بصرم آمد / وان سيم برم آمد، وان کانِ زرم آمد
«مولوي»
استعاره ها: شمس، قمر، سمع، بصر، سيم، کان زر، هستند و همچنين مشبهٌ به هم مي باشند.
مشبه همه آنها: شمس تبريزي / وجه شبه: نورانيت شمس تبريزي و يکساني در وجود و ارزشمندي است.
- در اين بازار اگر سودي است با درويش خرسند است / خدايا، منعمم گردان به درويشي و خرسندي
«حافظ»
استعاره: بازار استعاره از دينا / مشبه: دنيا / مشبهٌ به: بازار
وجه شبه: وجود کالا و کسب مال و فايده بردن از دينا و بازار است.
- مرا در خانه سروي هست کاندر سايه قدّش / فراغ از سرو بستاني و شمشاد چمن دارم
«حافظ»
استعاره : سرو استعاره از قد محبوب
مشبه: محبوب يا معشوق
مشبهٌ به: سرو / وجه
شبه: تناسب قد با سرو است.
- بخت آن نکند با من، کان شاخ صنوبر را / بنشينم و بنشانم، گل بر سرش افشانم
سعدي
استعاره: شاخ صنوبر استعاره از محبوب
مشبه: محبوب
مشبهٌ به: شاخ صنوبر
وجه شبه: بلندي و راستي قد و قامت.
- اي غنچه ي خندان، چرا خون در دل ما مي کني؟ / خاري به خود مي بندي و ما را ز سر وا مي کني
«حافظ»
استعاره ها: غنچه ي خندان استعاره از معشوق شاعر، خار استعاره از رقيب شاعر
مشبه ها: معشوق، رقيب شاعر
مشبهٌ به ها: غنچه خندان و خار
وجه شبه ها: خوشرويي و زيبايي، بي ارزشي و گزندگي.
- چو تنها ماند ماه سرو بالا / فشاند از نرگسان لؤلوي لالا
«نظامي»
استعاره هاي بيت: ماه سرو بالا، نرگسان، لؤلوي لالا
مشبهٌ به ها: ماه سرو بالا، نرگسان، لؤلوي لالا
مشبه هاي بيت: شيرين معشوق خسرو، دو چشم شيرين، قطرات اشک
وجه شبه ها: زيبايي و بلندي قد، سياهي وسط چشم و درخشش.
2- با واژه هاي زير استعاره مصرحه بسازيد؟
کاروان سرا: چند روزي که در اين کاروان سرا اقامت داري به فکر توشه آخرت باش.
ماه: آن ماه دو هفته در نقاب است / يا حوري دست در خصاب است
«سعدي»
3- استعارات مصرحه ي زير را به تشبيه تبديل کنيد و تمامي پايه هاي تشبيه را نام ببريد؟
- سعدي از زبان پيري که او را به شادماني و عيش دعوت کرده است، مي فرمايد:
مرا برف باريده بر پرّ زاغ
نشايد چو بلبل تماشاي باغ
اركان تشبيه ها:
مشبه ها: مو ، شاعر(محذوف)
شبه به ها: برف ، پز زاغ ، بلبل
وجه شبه ها : سفيدي و سياهي (محذوف) - سرخوشي
ادات : چو
- باغ مرا چه حاجت سرو و صنوبر است
شمشادِ خانه پرور(استعاره مصرحه) من از که کمتر است
«حافظ»
اركان تشبيه :
مشبه: معشوق
مشبه به : سرو
وجه شبه : خوش قامت
ادات تشبيه : همانند
- باز امشب اي ستاره ي تابان(استعاره مصرحه) نيامدي
باز اي سپيده ي شب هجران(استعاره مصرحه) نيامدي اركان تشبيه :
مشبه: معشوق و محبوب
مشبه به : ستاره تابان و سپيده شب هجران
وجه شبه : روشنگري
ادات تشبيه : مانند و جون
- تا تو را جاي شد اي سرو روان(استعاره مصرحه) در دل من
هيچکس مي نپسندم که به جاي تو بود
اركان تشبيه :
مشبه: محبوب
مشبه به : سرو روان
وجه شبه : تناسب اندام
ادات تشبيه : جون
درس 12 - استعاره مكنيه ، شخصيت بخشي
1- استعاره ي مکنيه را تعريف کنيد؟
مشبهي است که به همراه يکي از اجزا يا ويژگي هاي مشبهٌ به مي آيد. به 2 صورت است:
1)اضافي
2)اسنادي
- استعاره ي مکنيه اي را که از اضافه شدن چيزي به مشبه به دست مي آيد ، «اضافه استعاري» مي گويند.
- استعاره ي مکنيه اي که که مشبهٌ به آن «انسان» مي باشد را «تشخيص» يا «انسان انگاري» گويند.
خود آزمايي
1- در شعرهاي زير، استعاره هاي مکنيه را بيابيد و در هر استعاره، مشبه، مشبهٌ به و وجه شبه را تعيين کنيد؟
- کسي چو حافظ نگشود از رخ انديشه نقاب(استعاره مکنيه (تشخيص))
تا سر زلف سخن(استعاره مکنيه (تشخيص)) را به قلم شانه زدند
«حافظ»
1- مشبه: انديشه/ مشبهٌ به: انساني که بر رخ نقاب دارد. / وجه شبه: آشکار کردن چهره و انديشه با برداشتن نقاب
2- مشبه: سخن / مشبهٌ به: انساني که سر و زلف دارد. / وجه شبه: جدا کردن زلف يا شانه و نوشتن با قلم.
- هر کو نکاشت مهر(استعاره مکنيه) و ز خوبي گلي نچيد(استعاره مکنيه)
در رهگذر باد نگهبان لاله بود
«حافظ»
1- مشبه: مهر / مشبهٌ به: انساني که محبت نمي کارد. / وجه شبه: محصول و نتيجه عمل نيک
2- مشبه: خوبي / مشبهٌ به: انساني که از خوبي گلي نمي چيند. / وجه شبه: نتيجه خوبي که با چيدن گل از بوته شباهت دارد.
- اي ابر بهمني(استعاره مکنيه (تشخيص))نه به چشم من اندري
تن زن زَ مانَکي و بياساي و کم گِري
«فرخي»
مشبه: ابر بهمني / مشبهٌ به: انساني که بسيار گريه ميکند / وجه شبه: باريدن ابر و گريه انسان.
- فردا که پيشگاه حقيقت(استعاره مکنيه (اضافه استعاري)) شود
پديد شرمنده رهروي که عمل بر مجاز کرد
«حافظ»
مشبه: حقيقت / مشبهٌ به: پيشگاه / وجه شبه: آستانه و درگاه خانه که آشکار است.
2- در شعرها و جمله هاي زير، استعاره هاي مکنيه را بيابيد و معين کنيد که کدام يک تشخيص است؟
- آسمان تعطيل است
بادها بيکارند(تشخيص)
ابرها خشک و خسيس(تشخيص)
هق هق گريه خود را خورند(تشخيص).
(همگي استعاره مکنيه اند)
«قيصر امين پور»
- شب ايستاده است استعاره مکنيه (تشخيص) / خيره نگاه اواستعاره مکنيه (تشخيص) / بر چارچوب پنجره ي من
«سپهري»
- بخز در لاکت اي حيوان که سرما
نهاني دستش اندر دست مرگ است
مبادا پوزه ات بيرون بماند
که بيرون برف و باران و تگرگ است
«اخوان ثالث»
نسبت دادن دست به سرما ---- استعاره مکنيه و تشخيص
دست مرگ: استعاره مکنيه اضافي و تشخيص هم هست.
(يعني مرگ به انساني تشبيه شده که دست دارد.)
- در آفاق(استعاره مکنيه (از نوع اضافه)) گشاده است وليکن بسته است
از سر زلف تو در پاي دل(استعاره مکنيه (از نوع اضافه)) ما زنجير
پاي دل : تشخيص نيز مي باشد
«سعدي»
- گــــل بخنديــــد(استعاره مکنيه (تشخيص)) وباغ شــــــد پـــــدرام(استعاره مکنيه (تشخيص))
اي خوشا اين جهان بدين هنگام
خنديدن و شادي کردن ----- هر دو از لوازم انسان است.
«فرخي»
3- استعاراتي که در اشعار زير به کار رفته اند، مصرحه اند يا مکنيه؟
- آينه(استعاره مصرحه از دل) ات داني چرا غمّاز نيست
چون که زنـــــگار( استعاره مصرحه از کدورت ) از رُخَــــش(استعاره مکنيه (تشخيص) ) ممتاز نيست
«مولوي»
- گر چه من خود ز عدم دل خوش و خندان زادم
عشق آموخت(استعاره مکنيه (از نوع تشخيص)) مرا شکل دگر خنديدن
«مولوي»
- ملکا، مها، نگارا، صنما، بتا، بهارا (همگي استعاره مصرحه از محبوب )
متحريم، ندانم که تو خود چه نام داري
«سعدي»
- خواهم شدن به مکيده گريان و دادخواه
کز دست غم خلاص من آن جا مگر شود
استعاره مکنيه – غم به انساني که دست دارد تشبيه شده (تشخيص) اضافه استعاري نيز هست.
«حافظ»
- اي بخارا(استعاره مکنيه (تشخيص))، شاد باش و دير زي
مير زي تو شادمان آيد همي
مورد خطاب قرار دادن و نسبت دادن شادي و عمر طولاني داشتن از ويژگيهاي انسان که به بخارا نسبت داده شده، مي باشد.
«رودکي»
4- استعاره هاي زير را به تشبيه تبديل کنيد و پايه هاي تشبيه را نام ببريد؟
- جاده نفس نفس مي زد. (سپهري)
تشبيه: جاده همچون مرکبي که راه طولاني پيموده باشد خسته و نفس زنان در دل صحرا پيش مي رفت.
مشبه: جاده / مشبهٌ به: مرکبي که راه طولاني پيموده باشد. / ادات تشبيه: همچون / وجه شبه: خستگي و گرما
- ما آبروي فقر و قناعت نمي بريم
با پادشه بگوي که روزي مقدر است
«حافظ»
تشبيه: فقري که همراه با قناعت باشد همانند انساني آبرومند است.
مشبه: فقر و قناعت / مشبهٌ به: انسان آبرومند / ادات تشبيه: همانند / وجه شبه: بي ارزش نبودن فقر با قناعت و انسان آبرومند.
درس 13 - حقيقت و مجاز
1- حقيقت و مجاز را تعريف کنيد؟
حقيقت: اولين و رايج ترين معنايي است که از يک واژه به ذهن مي رسد.
مجاز: به کار رفتن واژه اي است در غير معني حقيقي، به شرط وجود علاقه و قرينه.
2- علاقه چيست؟
پيوند و تناسبي است که ميان حقيقت و مجاز وجود دارد.
3- قرينه چيست؟
نشانه اي است که ذهن را از حقيقت باز مي دارد و آن را به جستجوي معني مجازي برمي انگيزد.
خود آزمايي
1- در بيت ها و عبارت هاي زير، واژه هايي را مشخص کرده ايم. کدام واژه حقيقت و کدام مجاز است؟ در هر مجاز، قرينه را نشان دهيد؟
- برو هر چه بايدت پيش گير
ســـــرِ ما نداري، ســـــرِ خويش گير
«سعدي»
قرينه ها: فعل (نداشتن و گرفتن) است
مجاز (به فکر ما نيستي) مجاز (به فکر خود باش)
- اگر به زلف دراز تو، دست (حقيقي) ما نرسد
گناه بخت پريشان و دست (حقيقي) کوته ماست
«حافظ»
- ما را سري (مجاز از پيمان/قرينه:باتواست) است با تو که اگر خلق روزگار
دشمن شوند و سر (حقيقت/قرينه:بودن يا برسر بودن) برود هم بر آن سريم (مجاز از پيمان)
«سعدي»
- آفرين جان آفريــــن پـــاک را آن که جان بخشيد و ايمان خاک (مجازاز انسان) را «عطار»
قرينه: جان و ايمان بخشيدن
- چو آشاميدم اين پيمانه (قرينه: آشاميدن مجاز از شراب) را پاک
در افتادم ز مستي بر سر خاک ( حقيقت)
«گلشن راز»
- از تو به که نالم که دگر داور نيست
و ز دست (مجاز از قدرت) تو هيچ دست (مجاز از قدرت) بالاتر نيست
«سعدي»
قرينه: داور نيست و بالاتر نيست
- کار پاکان را قياس از خود مگير
گر چه ماند در نبشتن شير (حقيقت) و شير (حقيقت)
«مولوي»
2- در ميان مجازهاي زير، استعاره ها را مشخص کنيد؟ - گــل بــــرگ (استعاره حقيقي) را ز سنبل مشکيــن (استعاره مصرحه از «مو» ) نقاب کن
يعني که رخ بپوش و جهاني خراب کن
«حافظ»
- عالَم از شور و شر عشق خبر هيچ نداشت
فتنه انگيز جهان نرگس جادوي ( مجاز،استعاره از «چشم» ) تو بود
«سعدي»
- زبان خامه ندارد سرِ (مجاز از «تصميم و انديشه») بيان فراق
و گرنه شرح دهم با تو داستان فراق
«حافظ»
- الا اي باد شبگيري بگو آن ماه مجلس (استعاره مصرحه از «محبوب») را
تو آزادي و خلقي در غم رويت گرفتاران
«سعدي»
- ستاره اي بدرخشيد و ماه مجلس شد
دل رميده ما را انيس و مونس شد
«حافظ»
هر دو استعاره مصرحه از «حضرت پيامبر اکرم (ص)»
- دفتر فکرت بشوي، گفته سعدي بگوي
دامن گوهر بيار بر سَرِ مجلس (مجاز از «اهل مجلس» ) ببار
«سعدي»
درس 14 - علاقه هاي مجاز
1- علاقه هاي مجاز را نام ببريد؟
علاقه جزئيه، علاقه کليه، علاقه محليه، علاقه سببيه، علاقه لازميه، علاقه آليه.
2- آيا شمار علاقه هاي مجاز محدودند يا نامحدود چرا؟
علاقه ها نامحدودند – زيرا در غير اين صورت، هنرمندان را از خلق مجازهاي نو باز مي ماندند.
3- علاقه جزئيه چيست؟
جزئي از يک چيز به جاي تمام آن به کار مي رود.
4- علاقه کليه چيست؟
تمام يک چيز به جاي جزئي از آن چيز مي آيد.
5- علاقه محليه چيست؟
محل کسي يا چيزي را به جاي خود آن فرد يا چيز به کار مي برند.
6- علاقه سببيه را تعريف کنيد؟
سبب و علت چيزي جانشين خود آن چيز مي شود.
7- علاقه لازميه را تعريف کنيد؟
چيزي را به دليل همراهي هميشگي با چيزي ديگر، به جاي آن به کار مي برند.
8- علاقه آليه را تعريف کنيد؟
ابزاري جانشين کاري مي شود که با آن ابزار انجام مي شود.
خود آزمايي
1- در شعرها و جمله هاي زير، علاقه هاي مجازهاي مشخص شده را تعيين کنيد؟ - نپندارم اين کام حاصل کني
مبادا که جان در سرِ (مجاز با علاقه محليه)دل کني
«سعدي»
- سرم (مجاز با علاقه کليه است زيرا منظور پيشاني يا قسمتي از سر است. ) درد مي کند.
- دهخدا قلم (مجاز با علاقه آليه (ابزاري) است) خوبي داشت.
- گر نبندي زين سخن تو حلق (مجاز با علاقه لازميه و مجاز از دهان و زبان است) را
آتشي آيد بسوزد خلق را
«مولوي»
- اي ز خود گشته سير (مجاز از بيزار با علاقه هاي لازميه و سببيه (چون سيري سبب بيزاري است)) ، جوع اين است.
«سنايي»
- ماه (مجاز از نور ماه با علاقه کليه ) ، دشت لاله ها را روشن کرده بود.
- دل عالمي (مجاز از مردم عالم با علاقه محليه) بسوزي چو عذار برفروزي
تو از اين چه سود داري که نمي کني مدارا
«حافظ»
2- مجازهايي را که در بيتها و جمله هاي زير به کار رفته اند، معين کنيد؛ قرينه آنها را نشان دهيد و نوع علاقه را بيان نماييد؟
- سپيد شد چو درخت شکوفه دار سرم
و ز اين درخت همين ميوه غم است بَرَم
«جامي»
محليه (چون سر محل روش مو) و کليه (چون سر که کل است را بيان کرده ولي موي سر را اراده کرده است.)
- جهان خوردم و کارها راندم.
مجاز از نعمت دنيا با علاقه کليه که ثروت و نعمت دنيا جزئي از جهان است.
قرينه: خوردن و هم مي توان با علاقه محليه آورد يعني محلي است که ثروت و نعمت در جهان وجود دارد.
- به ياد روي شيرين بيت مي گفت
چو آتش تيشه مي زد، کوه مي سفت
«نظامي»
مجاز از آواز خواندن يا شعر گفتن با علاقه جزئيه (چون بيت جزئي از شعر است.) / قرينه مجاز: معنوي (چون فرهاد شاعر نبود)
- برآشفت ايران و برخاست گرد
همي هر کسي کرد ساز نبرد
«فردوسي»
مجاز از سپاه ايران با علاقه محليه / قرينه: بر آشفتن
- ديد که خون ناحق پروانه شمع را
چندان امان نداد که شب را به سر بَرَد
«حکيم سنايي»
خون :مجاز از کشتن باعلاقه لازميه /قرينه: بقيه بيت
سر : مجاز از پايان رساندن با علاقه لازميه / قرينه: بردن
- بر صفراي خويش برنيامدم.
«بيهقي»
«حکيم سنايي» مجاز از خشم با علاقه سببيه / قرينه: معنوي
- اگر رفت و آثار خيرش نماند
نشايد پسِ مرگش الحمد خواند
«سعدي»
قرينه: خواندن / مجاز از سوره فاتحه با علاقه جزئيه
- اين دم شنو که راحت از اين دم شود پديد
«خاقاني»
دم در هر دو مورد مجاز از سخن با علاقه سببيه / قرينه: شنيدن
- آن کس که به دينار و درم خير نيندوخت
سر عاقبت اندر سرِ دينارو درم کرد
«سعدي»
مجاز از جسم با علاقه جزئيه / مجاز از فکر و خيال با علاقه محليه / قرينه ها: معنوي
- دست بالاي دست بسيار است.
دست در هر دو مجاز از قدرت با علاقه سببيه / قرينه: معنوي
- شبي ياد دارم که چشمم نخفت
شنيدم که پروانه با شمع گفت
«سعدي»
مجاز از وجود و جسم با علاقه جزئيه / قرينه: نخفت
- جهان انجمن شد برِ تخت اوي
فرو مانده از فرّه و بخت اوي
«فردوسي»
مجاز با علاقه عليه يعني مردم جهان / قرينه: بقيه بيت است
3- واژه هاي زير را در معني مجازي به کار ببريد؟
شهر: همه شهر پيشش درم ريختند. «مجاز با علاقه محليه به معني مردم شهر»
قلم: قلمي شيوا و فصيح داشت. «مجاز با علاقه آليه به معني نوشته»
چشم: بيرون آي تا که چشمي اندام تو را به چشم نارد. «مجاز با علاقه جزئيه به معني فرد نامحرم»
زبان: به زبان آمد و آورد دو صد اندرزم. «مجاز با علاقه آليه به معني سخن و حرف است.»
دست: دست در حلقه آن زلف دو تا نتوان کرد. «مجاز با علاقه کليه به معني انگشت است.»
سر: سر آن ندارد امشب که برآيد آفتابي. «مجاز با علاقه محليه به معني تصميم است.»
خورشيد: خورشيد همه جا را گرم کرده بود. «مجاز با علاقه کليه به معني نور خورشيد است.»
4- واژه هاي زير را به صورت مجاز و استعاره به کار ببريد؟
- ماه: مجاز --> ماه زمين را منور کرده بود. (مجاز از نور ماه با علاقه کليه)
استعاره:--> ماهم اين هفته برون رفت و به چشم سالي است. (استعاره مصرحه از محبوب)
- سرو: مجاز --> سرو را مايه سرسبزي عالم کردي. (مجاز از همه درختها با علاقه جزئيه)
استعاره: --> سرو چمان من چرا ميل چمن نمي کند همدم گل نمي شود، ياد سمن نمي کند (استعاره مصرحه از محبوب)
«حافظ»
درس 15 - کنايه
1- کنايه را توضيح دهيد؟
کنايه پوشيده سخن گفتن است درباره امري و به عبارتي دريافت معني است از طريق استدلال.
مثال:
نرفتم به محرومي از هيچ کوي
چرا از درِ حق شوم زرد روي کنايه از نااميدي
خود آزمايي
- فلاني ريش سفيد است.
کنايه از پيري و قابل احترام بودن و با تجربگي کسي است.
- چنين است رسم سراي درشت
گهي پشت بر زين، گهي زين به پشت
«فردوسي»
کنايه از اينکه جهان هميشه به يک صورت باقي نمي ماند
- نپندارم اي در خزان کشته جو
که گندم ستاني به وقت درو
«سعدي»
کل بيت کنايه است از اينکه کار بد عاقبت و نتيجه بد دارد.
- قيمت مقطوع است.
کنايه از چانه نزنيد
- سرم به دنيي و عقبي فرو نمي آيد
تبارک الله از اين فتنه ها که در سر ماست
«حافظ»
سر فرو نياوردن: کنايه از تسليم نشدن
- سخن دهان به دهان مي گشت. کنايه از پخش شدن راز
- پر طاووس در اوراق مصاحف ديدم / گفتم: اين منزلت از قدر تو مي بينم بيش
گفت: خاموش که هرکس که جمالي دارد / هر کجا پاي نهد، دست ندارندش پيش
«سعدي»
کنايه از اينکه مانع او نمي شوند
- دست روي دست گذاشته است.
کنايه از «بيکار نشستن»
- از مکافات عمل غافل مشو
گندم از گندم برويد جو زجو
«مولوي»
کنايه از هر کاري عکس العمل خود را دارد
- چو بشنيد بيچاره بگريست زار
که اي خواجه دستم ز دامن بدار
«سعدي»
کنايه از اينکه مرا به حال خود رها کن
- چو نامردم آواز مردم شنيد
ميان خطر جاي بودن نديد
«سعدي»
کنايه از فرار کردن
- يکي نغز بازي کند روزگار
که بنشاندت پيش آموزگار «فردوسي»
کنايه از اقرار به ناداني
- به تيغم گر کشد، دستش نگيرم
وگر تيرم زند، منتّ پذيرم
«حافظ»
دست کسي را گرفتن: کنايه از مانع انجام کاري شدن
- هر که دل پيش دلبري دارد
ريش در دست ديگري دارد
«سعدي»
کنايه از اختياري از خود نداشتن
- دلا معاش چنان کن که گر بلغزد پاي
فرشته ات به دور دست دعا نگهدارد
«حافظ»
کنايه از گرفتار مشکل شدن
- برو با دوستان آسوده بنشين
چو بيني در ميانِ دشمنان جنگ
و گر بيني که با هم يک زبانند
کمان را زه کن و بر باره بر سنگ
«سعدي»
يک زبانند: کنايه از اتحاد و همدلي
کمان را زه کن و بر باره بر سنگ : کنايه از آماده جنگ و دفاع شدن
درس 14 - علاقه هاي مجاز
1- علاقه هاي مجاز را نام ببريد؟
علاقه جزئيه، علاقه کليه، علاقه محليه، علاقه سببيه، علاقه لازميه، علاقه آليه.
2- آيا شمار علاقه هاي مجاز محدودند يا نامحدود چرا؟
علاقه ها نامحدودند – زيرا در غير اين صورت، هنرمندان را از خلق مجازهاي نو باز مي ماندند.
3- علاقه جزئيه چيست؟
جزئي از يک چيز به جاي تمام آن به کار مي رود.
4- علاقه کليه چيست؟
تمام يک چيز به جاي جزئي از آن چيز مي آيد.
5- علاقه محليه چيست؟
محل کسي يا چيزي را به جاي خود آن فرد يا چيز به کار مي برند.
6- علاقه سببيه را تعريف کنيد؟
سبب و علت چيزي جانشين خود آن چيز مي شود.
7- علاقه لازميه را تعريف کنيد؟
چيزي را به دليل همراهي هميشگي با چيزي ديگر، به جاي آن به کار مي برند.
8- علاقه آليه را تعريف کنيد؟
ابزاري جانشين کاري مي شود که با آن ابزار انجام مي شود.